تبليغاتX
عينك

آیا آن چه دیگران راجع به شما فکر می کنند مهم است؟

اطراف تک تک ما را – چه بخواهیم چه نه – افراد مختلفی گرفته اند و این طبیعی است که ما به آن چه دیگران راجع به ما فکر می کنند اهمیت بدهیم اما زیادی نگران آن چه آنها فکر می کنند بودن باعث می شود راه مان را زیادی تغییر بدهیم و به اصطلاح به ساز هر کسی برقصیم و از اهداف حقیقی خودمان عقب بیافتیم و زندگی ای بسازیم صرفآ برای راضی نگه داشتن دیگران. نقل قول معروفی است که می گوید «راز موفقیت را نمی دانم اما راز شکست در راضی نگه داشتن همگان است.»

با این وجود اگر خیلی بی توجهی کنید و نظر اطرافیان تان را به کلی نادیده بگیرید باعث می شود اشتباه های تان را هم نادیده بگیرید، روابط تان شکر آب شده و به ضرر شخص شما تمام می شود.

در زیر شش توصیه آورده ام که به شما کمک می کند در این مواقع با تعادلی مناسب با آن کنار بیایید:

مرحله اول، توجه کنید اما نگران نباشید: کمتر پیش میاید که نگران بودن کمکی به شما بکند، به خاطر آن چه دیگران راجع به شما فکر می کنند نگران یا ناراحت نباشید. سعی کنید احساسات تان را وارد این قضیه نکنید. سعی هم نکنید که فکر دیگران را بخوانید که «یعنی این طوری فکر می کنه….؟» «یعنی چی راجع به من فکر می کنه…؟» شما بیشتر از هر کس دیگری خودتان را زیر ذره بین می گذارید خیلی اوقات دیگران خیلی کمتر از آنچه فکر می کنید راجع به شما فکر می کنند. آنها هم مثل شما درگیر فکر کردن به خودشان هستند و وقت برای دیگران ندارند!

مرحله دوم، آیا نظر آنها اهمیت دارد؟: توجه کنید که هر نظر مال چه کسی است؟ آیا اصلآ نظر آن فرد برای شما اهمیتی دارد؟ آیا حرف آن فرد نزد شما اعتباری دارد؟ اظهار نظر آن غریبه راجع به خودتان را اصلآ ناشنیده بگیرید. نظر او هرگز هیچ تاثیری روی شما نخواهد داشت.

یک مثال بارز در این رابطه موقعی است که مثلآ افرادی که اضافه وزن دارند تصمیم می گیرند لاغر شوند و می خواهند به باشگاه و کلاس های ورزش بروند اما خجالت زده اند و با خود فکر می کنند «دیگران راجع به من چه فکر خواهند کرد؟» از خودتان بپرسید «آیا نظر آنها تاثیری روی من خواهد داشت؟»، آیا اصلآ نظر آنها مهم است؟ مطمئن باشید با خودشان شما را تحسین خواهند کرد که با پشتکار برای رسیدن به هدفی تلاش می کنید که به نفع تان است و به اعتماد به نفس شما حسودی خواهند کرد.

کسی که دکتر می رود مریض است دیگر، نه؟ کسی که سالم است وارد مطب دکتر شود و به مریض های داخل اتاق پز بدهد احمقانه است این طور نیست؟

کلاس ورزش هم همین طور است. کسی که آن جا می رود قرار نیست مانکن باشد بلکه تصمیم دارد مانکن شود! پس نظر دیگران را دور بریزید و همین امروز آن کاری که به نفع تان است را انجام دهید.

مرحله سوم، از نظر آنها استفاده کنید: به نظرات مفید خصوصآ از افراد مهم دقت کنید، مثلآ اگر رئیس تان از شما می خواهد میز کار تان را تمیز و مرتب نگه دارید این وقتی است که باید به این نظر با دقت گوش کنید! هم کار و درآمد تان را نگه می دارید هم به خاطر مرتب بودن میز تان کار تان راحت تر خواهد شد.

البته سعی نکنید از حرف و رفتار دیگران معنی «استخراج» کنید، مثلآ اگر یک نامه کمی سرد و غیرمعمول گرفتید بهتر است که فقط بگذارید به حساب گرفتاری شخصی آن فرد یا عجله و… تا اینکه فکر کنید شاید فرستنده مشکلی با شما دارد یا از شما عصبانی است.

مرحله چهارم، هیج چیز مهم تر از اهداف شما نیست: اگر تصمیم گرفته اید رتبه سه رقمی کنکور را کسب کنید این انتخاب شماست و هیچ چیز نباید جلودار شما از رسیدن به این هدف باشد. اینکه دوستان تان شما را به خاطر بیرون نرفتن با آنها «خر خون» و… می خوانند هیچ اهمیتی ندارد. برعکسش هم صادق است، اگر برنامه دیگری برای زندگی تان دارید برچسب هایی که پدر مادر تان به خاطر اینکه مثل پسر همسایه از سحر تا غروب پای کتاب ها نشسته اید ناشنیده بگیرید، فقط روی اهداف زندگی تان تمرکز کنید و به سمت موفقیت حرکت کنید.

مرحله پنجم، برای ارزش های تان ارزش قائل شوید: اگر بقیه ارزش های شما را بی ارزش می دانند اصلآ به آنها اهمیت ندهید. ممکن است شما دوست داشته باشید کتاب و مقاله هایی راجع به موفقیت و زندگی بخوانید اما نگرانید که ممکن است دوستان تان به شما بخندند. شاید بخواهید وقتی معلم تان شما را به حال خودتان گذاشته درس بخوانید یا وقتی رئیس تان نیست بیشتر کار کنید اما دوستان و همکاران تان شما را «اسکل» بخوانند که «نمی پیچونید» یا «زیر آبی» نمی روید!

ماجرا هر چه که هست به اهداف و ارزش های خودتان پای بند باشید، خیلی از افراد (حتی اگر به زبان نیاورند) وقتی ببینند شما چطور برای رسیدن به اهداف تان تلاش می کنید شما را با خود تحسین می کنند.

مرحله ششم، به یاد داشته باشید شما مجبور نیستید همه را راضی نگه دارید: حتی اگر بخواهید هم نمی توانید همه را راضی نگه دارید، پس اصلآ تلاش هم نکنید. یاد بگیرید به آن چه بر خلاف ارزش ها و اهداف شما است «نه» بگویید. شهامت داشته باشید که گاهی خلاف آن چه اکثریت فکر می کنند بگویید و اظهار نظر کنید، اگر واقعآ به نظر تان اعتقاد دارید.

البته طبیعی است که در زندگی هر کس افرادی هستند که شما دوست دارید آنها را راضی و خوشحال نگه دارید، همسر تان، فرزندان تان یا رئیس تان. اما به طور کلی نظر و افکار اکثر افراد واقعآ تاثیری روی شما نخواهد داشت پس بی اهمیت است. به اضافه اینکه اگر شما واقعآ خودتان باشید افرادی را دور خود خواهید داشت که شما را به خاطر خودتان می خواهند. این بهتر از این نیست که نقش بازی کنید تا همه را راضی نگه دارید؟

منبع: Dumb Little Man

آیا شما هم تجربه های مشابه داشته اید؟ شما از چه روش هایی برای حل این مشکلات استفاده می کنید؟ در قسمت نظرات بیان کنید تا همگی استفاده کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:7  توسط عينك  | 

جایزه جایزه جایزه

با سلام. خانم دبیری جایزه گذاشتند. هر کس معنا و مفهوم جمله جذاب ذیل را متوجه شد برنده یک دستگاه پژو 206 خواهد شد. (اینم به روز شدن)


پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 3:25  توسط عينك  | 

من به ... علم و هنر خندیدم!

اهل دانشگاهم
رشته ام علافی‌ست
جیب‌هایم خالی ست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب.

اهل دانشگاهم
قبله‌ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست
من نمی‌دانم که چرا می‌گویند مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌کار
وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست!
(چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید)
باید از آدم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!

کار ما نیست شناسایی هردمبیلی!
کار ما نیست جواب غلطی تحمیلی!
کار ما شاید این است
که مدرک در دست
فرم بی‌گاری هر شرکت بی‌پیکر را
پر بکنیم

(از روح پرفتوح سهراب عذرمی خوام)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:47  توسط عينك  | 

راه هاي افزايش انگيزه پسران در آزمون کارشناسي ارشد

شما را نمي دانم ولي من خودم سعي مي کنم از هر روشي براي بالا بردن انگيزه خودم استفاده کنم حالا چه راه مثبت چه راه منفي، براي همين خيلي پيشنهاد نمي کنم اين مطلب را بخوانيد چون بفهمي نفهمي بدآموزي دارد!

 

1-      تقريبا هر سه روز يکبار يک فيلم جنگي مي بينم، اشتباه نکنيد! از آن فيلم جنگي هايي که يک قهرمان آدر آخر فيلم همه را مي کشد و پيروز مي شود نه! اين گونه فيلم ها براي آزمون کارشناسي ارشد مانند سم هستند. فيلم هايي که من مي بينم همه از آن دسته هستند که نظامي ها در يک محيط قحطي زده گير افتاده اند يا توي مرداب و لجن زار دست و پا مي زنند يا به ترتيب کشته مي شوند و ...  . اين طوري تا اسم سربازي مي آيد مو به تنم سيخ مي شود آن هم سيخ داغ، خلاصه چنان انگيزه اي مي گيرم که 10 ساعت بدون استراحت تست مي زنم. تازه اگر قبول شوم مي خواهم توي يکي از ميدان هاي شهر بايستم و CD فيلم ها را با نام ((مجموعه طلايي کارشناسي ارشد)) بفروشم.

 

2-      توي خلسه و افکار قشنگ خودم، تصور مي کنم که ارشد قبول شده ام و مهرماه رسيده و .... چي؟ اگر گفتيد؟ روشن است، دوباره درس خواندن تعطيل شده و مثل چهار سال گذشته دوباره 2 سال براي خودم مي خورم و مي خوابم و ... .

 

 

3-      ((پا شو برو سر کار!)) ؛ اين قدر روي خودم کار کرده ام که اين جمله تبديل به کابوس شبانه ام شده است (به اين مي گويند استفاده بهينه از زمان استراحت!)، توي خواب مي بينم که باباي خوش هيکل و سبيل چخماغي ام بالاي سرم ايستاده و مي گويد : ((پسر خجالت نمي کشي موندي خونه پاشو برو يه لقمه نون درآر)). وقتي از خواب مي پرم مي دان که تنها علاج اين واقعه قبول شدن توي کنکور ارشد است.

 

4- آخر هر هفته سه چهار ساعت می روم و در خیابان های شمال شهر پرسه می زنم و به خودم می گویم تو هم فوق لیسانس و دکترا قبول شوي می توانی  شغل خوبي پیدا کنی و احتمالاً تا چهل سال آینده از این خانه هایی که استخر و سونا و سالن بیلیارد و آسانسور برای ماشین و... دارد بخری.

 

 

5-      اين يکي را اصلا نخوانيد که بدترآموزي دارد، مي روم توي رويا و مي بينم که رتبه ام تک رقمي شده و به راحتي توي يکي از دانشگاه هاي خارج پذيرش گرفته ام و توي يکي از خيابانها در حال قدم زدن هستم که ...

 

 

6-      آخ!

-          مامان اين دفعه خيلي محکم زدي!

-          نوش جونت، باز من حواسم بهت نبودي رفتي تو فکر، اگه ولت کنم روزي 7 ساعت هم درس نمي خوني.

 

خوب انگار عامل اصلي انگيزه ام را هم فهميديد، خداييش همين ليسانسم را هم مديون اين ضربه ها هستم، خدا نگهدارد اين مادر و اين مگس کش را.

منیع : سایت نصیر

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 15:35  توسط عينك  | 

آرشیو موضوعی

نوشته های پیشین

پیوندها