تبليغاتX
عينك

كاروان زيارتي مشهد مقدس

كاروان زيارتي مشهد مقدس
مصادف با شهادت پيامبر اكرم (ص)، امام حسن مجتبي (ع) و امام رضا (ع)
قطار - هتل آپارتمان - پذيرايي (صبحانه، ناهار، شام)
رفت: دوشنبه 5/12/87 برگشت: 9/12/87
تلفن: 09352300021
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:46  توسط عينك  | 

ما كه رفتيم بهشت

همزمان با سالهاي حكومت سلسله صفوي در ايران، يكي از سفراي كشورهاي خارجي ادعا كرد مي تواند از همه چيز خبر دهد و براي امتحان مردم مي آمدند و هر كدام چيزي در دست مي گرفتند و او مي گفت كه چه چيزي در دست آنهاست. زماني شد كه ملامحسن فيض كاشاني در حضور شاه صفوي بود و همان سفير را نيز شاه دعوت كرده بود . و صحبت از اخبار غيبي سفير شد. ملا محسن رو به او كرد و گفت اگر راست مي گويي بگو كه هم اكنون چه چيزي در دست من است ؟ او سر به زير انداخت و مدتي طولاني به فكر فرو رفت . ملا محسن گفت : چه شد ؟ از دانستن چنين امر جزئي عاجز شدي؟ او گفت : قسم به عيسي بن مريم كه  من در ضمير خود مي بينم كه مقداري از خاك بهشت در دستان توست؛ ليكن در حيرتم از اينكه اين خاك چگونه به دست تو رسيده است؟ ملا لبخندي زد و مشت خود را در حضور شاه و سفير باز كرد: در دست او تسبيحي از تربت سيدالشهدا بود.

آب حيات ما اشك، ما مرده‌ايم بي غم

عجل علي ظهورك اي مشرق محرم

در ساحل دل ما آهسته گام بردار

پا مي كشد در اين خاك فرزند آب زمزم

آيات كربلائيم از بس كه روضه خوانده‌ايم

تنديس اشك و آه است اين هيئت مجسم

بيهوده بر ضريحش دست طلب نداريم

اينجا شفا گرفتند حتي مسيح و مريم

با ما كنار آمد در ساحل نگاهش

جوي شريعه نامي همزاد نهر علقم

هر سينه چون ضريحي بر مرقد حسين است

باشد نشان هر دل كوي فلات ماتم

خضريم و رهنمائيم پيغمبران دل را

آب حيات ما اشك ما مرده‌ايم بي غم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:16  توسط عينك  | 

آزاد شده امام حسين

مرحوم متقى صالح و واعظ اهلبيت عصمت و طهارت عليهم صلوات اللّه شهيد حاج شيخ احمد كافى رضوان اللّه تعالى عليه نقل نمود:يكى از شيعيان در بصره سالى ده شب در خانه‌اش دهه عاشورا مجلس روضه سيدالشهدا داشت اين بنده خدا ورشكست شد و وضع زندگى‌اش از هم پاشيده شد حتى خانه‌اش را هم فروخت .نزديك محرم بود با همسرش داخل منزل روى تكه حصيرى نشسته بودند يكى دو ماه ديگر بنا بود خانه را تخليه كنند، و تحويل صاحبخانه بدهند .همسرش مى‌گويد: يك وقت ديدم شوهرم منقلب شد و فرياد زد. گفتم : چه شده ؟ چرا داد مى زنى ؟گفت : اى زن ما همه جور مى توانستيم دور و بر كارمان را جمع كنيم ، آبرويمان يك مدت محفوظ باشد، اما بناست آبرويمان برود. گفتم : چطور؟ گفت : هر سال دهه عاشورا ، امام حسين (علیه السلام ) روى بام خانه ما يك پرچم داشت مردم به عادت هر ساله امسال هم مى آيند ما هم وضعمان ايجاب نمى كند و دروغ هم نمى توانيم بگوئيم آبرويمان جلوى مردم مى رود.يكدفعه منقلب گرديد، گفت : اى حسين مپسند آبرويمان ميان مردم برود و قدرى گريه كرد.همسرش گفت : ناراحت نباش هنوز يك جنس فروشى داريم . گفت : چى داريم ؟گفت : من هيجده سال زحمت كشيدم يك پسر بزرگ كردم پسر وقتى آمد گيسوانش را مى تراشى ، و فردا صبح دستش را بگير و ببر بازار و به عنوان غلام خود او را بفروش و پولش را بياور و اين چراغ محفل حسينى را روشن كن .مرد گفت : مشكل مى دانم پسر راضى بشود و شرعاً نمى دانم درست باشد كه او را بفروشيم يا نه .زن و شوهر رفتند خدمت علماء و قضيه را پرسيدند، علماء گفتند: پسر اگر راضى باشد خودش را در اختيار كسى بگذارد اشكالى ندارد، و بعد از سؤال برگشتند خانه .يك وقت ديدند در خانه باز شد پسرشان وارد شد، پسر مى گويد.وقتى وارد منزل شدم ديدم مادرم مرتب به قد و بالاى من نگاه مى كند و گريه مى كند، پدرم مرتب مرا مشاهده مى كند اشك مى ريزد گفتم : مادر چيزى شده ؟مادر گفت : پسر جان ما تصميم گرفته‌ايم تو را با امام حسين (علیه السلام ) معامله كنيم .پسر گفت : چطور؟ جريان را نقل كردند پسر گفت : جانم فداي سيدالشهدا چه سعادتي از اين بهتر؟صبح شد گيسوان پسر را تراشيدند، پدر دست پسر را گرفت كه به بازار ببرد پسر دست انداخت گردن مادرش پس يكمقدار بسيار زيادى گريه كردند و از هم جدا شدند.پدر، پسر را آورد سر بازار برده فروشان ، به آن قيمتى كه گفت ، تا غروب آفتاب هيچكس نخريد، غروب آفتاب پدر خوشحال شد، گفت : امشب هم مى برمش خانه يكدفعه ديگر مادرش او را ببيند فردا او را مى آورم و مى فروشم .مي گويد تا اين فكر را كردم ديدم يك سوار از در دروازه بصره وارد شد و مستقيم نزد ما آمد بمن سلام كرد جوابش را دادم .فرمود: اين را مى فروشى؟ گفتم : آرى . فرمود: چند مى فروشى ؟ گفتم : اين قيمت ، يك كيسه‌اى بمن داد ديدم دينارها درست است .فرمود: اگر بيشتر هم مى خواهى بتو بدهم ، من خيال كردم مسخره‌ام مى كند. گفتم : نه ، فرمود: بيا يك مشت پول ديگر بمن داد. فرمود: پسر جان بيا برويم .تا فرمود پسر بيا برويم ، اين پسر خود را در آغوش پدر انداخت ، مقدار زيادى هم گريه كرد بعد پشت سر آن آقا سوار شد و از در دروازه بصره رفتند بيرون .پدر مى گويد: آمدم منزل ديدم مادر منتظر نتيجه بود گفت : چكار كردى ؟ گفتم : فروختم . يك وقت ديدم مادر بلند شد گفت : اى حسين به خودت قسم ديگر اسم بچه‌ام را به زبان نمى‌برم .پسر مى‌گويد: دنبال سر آن آقا سوار شدم و از در دروازه بصره خارج شديم بغض راه گلويم را گرفته بود بنا كردم گريه كردن ، يك وقت آقا رويش را برگرداند، فرمود: پسر جان چرا گريه مى كنى ؟گفتم آقا اين اربابى كه داشتم خيلى مهربان بود، خيلى با هم الفت داشتيم ، حالا از او جدا شدم و ناراحتم .فرمود: پسرم نگو اربابم بگو پدرم .گفتم : آرى پدرم .فرمود: مى‌خواهى برگردي؟گفتم : نه .فرمود: چرا؟گفتم : اگر بروم مى‌گويند تو فرار كردى .فرمود: نه پسر جان ، برو پائين من را پائين كرد، فرمود: برو خانه و اگر گفتند چرا برگشتي، به آنها بگو مولايم حسين مرا آزاد كرد.يك وقت ديدم كسى نيست .پسر آمد در خانه را كوبيد مادر آمد در را باز كرد.گفت : پسرجان چرا آمدى ؟ دويد شوهرش را صدا زد گفت : بتو نگفته بودم اين بچه طاقت نمى آورد؟پدر گفت : چرا فرار كردى ؟ گفتم : پدر بخدا من فرار نكردم .گفت : پس چطور شد آمدى ؟ گفتم : مولايم حسين مرا آزاد كرد.

 

هر كه شد از سر اخلاص عزادار حسين

نام او ثبت نمايند به طومار حسين
اى خوش آن پاك سرشتى كه غم خود بنهاد
شد در اين عمر پريشان دل و غمخوار حسين
گر بخوبان جنان فخر فروشند رواست
روز محشر همه ياران وفادار حسين
يا رب اين منصب شاهانه ز ما باز مگير
تا كه پيوسته بمانيم عزادار حسين

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:11  توسط عينك  | 

آرشیو موضوعی

نوشته های پیشین

پیوندها