تبليغاتX
عينك

چند جمله ...

عابدى، در دعاى خویش، چنین مى گفت: خدایا! مرا به آتش انداز! كه چون منى، جراءت آن ندارد كه از تو بهشت خواهد.
ده چیز خویش از ده چیز نگاه دار! وقار را از مستی، شتاب را از تعجیل، بخشندگی را از اسراف، میانه روی را از سختگیری، دلاوری را از آشوب خواهی، خویشتن داری را از بزدلی، پاکدامنی را از خودپسندی، فروتنی را از زبونی، همخویی را از شیفتگی و رازداری را از فراموشی.
برای داشتن چیزی كه تا حالا نداشته ای، كسی باش كه تا حالا نبودی.
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
خدایا چه یافت آنکه تو را گم کرد و چه گم کر آنکه تو را یافت (دعای عرفه)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 0:3  توسط عينك  | 

از خدا فقط خواستن را بخواهید

آن پیرمرد همیشه خاموش بود و هرگز سخن نمی گفت.
اما آن روز سخن گفت. آن روز
که جوانمردان از او در باره ی خدا پرسیدند، در
باره ی آنکه چگونه می توان
خدا را به دست آورد.
پیرمرد گفت: خدا هر روز چیزی به شما می دهد تا
شما را از سر خویش باز کند ،
تا خود را به شما ندهد
اما شما به هیچ به هیچ ، به هیچ چیز مشغول
نشوید.
بروید و با خدا مصر باشید تا شما را به چیزی از
سر خود باز نکند.
از او تنها خودش را بخواهید و تنها با خودش
خرسند شوید
پیر مرد این را گفت و خاموش شد و جوانمردان
رفتند....
عرفان نظرآهاری
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 14:44  توسط عينك  | 

ابر و ابریشم و عشق

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.

یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !

مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

 

 

نویسنده: عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:26  توسط عينك  | 

نكته هاى پندآموز، امثال و حكم شیخ در ک

تنى از ابدال گفته است كه: در بلاد مغرب، گذرم به پزشكى افتاد، كه بيمارانى، نزد او بودند. و براى آنان شيوه درمانشان مى گفت. پس، پيش  رفتم و گفتم: - خدا بر تو ببخشايد بيمارى مرا درمان كن! ساعتى در چهره من نگريست و گفت: ريشه هاى فقر و برگ صبر و هليله فروتنى را بگير! و در ظرف يقين جمع كن! و آب خوف بر آن ريز! و آتش اندوه در زير آن بيفروز! سپس آن را در صافى مراقبه بپالاى! و در جام خرسندى ريز! و با شراب توكل بياميز و با دست صدق آن را بخور و با كاسه استغفار آن را بياشام و سپس، با آب پرهيزگارى دهان خود را شستشو ده! و از حرص بپرهيز! پس، اميد كه پروردگار، تو را شفا دهد.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 13:45  توسط عينك  | 

مسافری شمع آجین

 "پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."

این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
*
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.
**
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...


عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:8  توسط عينك  | 

آرشیو موضوعی

نوشته های پیشین

پیوندها