<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عينك</title>
<link>http://einak-magazine.blogfa.com/</link>
<description>نشريه  فرهنگي سياسي علمي عينك</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 12:37:06 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آیا آن چه دیگران راجع به شما فکر می کنند مهم است؟</title>
<link>http://einak-magazine.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>اطراف تک تک ما را – چه بخواهیم چه نه – افراد مختلفی گرفته اند و این طبیعی است که ما به آن چه دیگران راجع به ما فکر می کنند اهمیت بدهیم اما زیادی نگران آن چه آنها فکر می کنند بودن باعث می شود راه مان را زیادی تغییر بدهیم و به اصطلاح به ساز هر کسی برقصیم و از اهداف حقیقی خودمان عقب بیافتیم و زندگی ای بسازیم صرفآ برای راضی نگه داشتن دیگران. نقل قول معروفی است که می گوید «راز موفقیت را نمی دانم اما راز شکست در راضی نگه داشتن همگان است.»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این وجود اگر خیلی بی توجهی کنید و نظر اطرافیان تان را به کلی نادیده بگیرید باعث می شود اشتباه های تان را هم نادیده بگیرید، روابط تان شکر آب شده و به ضرر شخص شما تمام می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;IMG class=aligncenter height=279 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://zangoole.com/images/man-thinking.jpg&quot; width=209&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در زیر شش توصیه آورده ام که به شما کمک می کند در این مواقع با تعادلی مناسب با آن کنار بیایید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مرحله اول، توجه کنید اما نگران نباشید:&lt;/STRONG&gt; کمتر پیش میاید که نگران بودن کمکی به شما بکند، به خاطر آن چه دیگران راجع به شما فکر می کنند نگران یا ناراحت نباشید. سعی کنید احساسات تان را وارد این قضیه نکنید. سعی هم نکنید که فکر دیگران را بخوانید که «یعنی این طوری فکر می کنه….؟» «یعنی چی راجع به من فکر می کنه…؟» شما بیشتر از هر کس دیگری خودتان را زیر ذره بین می گذارید خیلی اوقات دیگران خیلی کمتر از آنچه فکر می کنید راجع به شما فکر می کنند. آنها هم مثل شما درگیر فکر کردن به خودشان هستند و وقت برای دیگران ندارند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مرحله دوم، آیا نظر آنها اهمیت دارد؟:&lt;/STRONG&gt; توجه کنید که هر نظر مال چه کسی است؟ آیا اصلآ نظر آن فرد برای شما اهمیتی دارد؟ آیا حرف آن فرد نزد شما اعتباری دارد؟ اظهار نظر آن غریبه راجع به خودتان را اصلآ ناشنیده بگیرید. نظر او هرگز هیچ تاثیری روی شما نخواهد داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک مثال بارز در این رابطه موقعی است که مثلآ افرادی که اضافه وزن دارند تصمیم می گیرند لاغر شوند و می خواهند به باشگاه و کلاس های ورزش بروند اما خجالت زده اند و با خود فکر می کنند «دیگران راجع به من چه فکر خواهند کرد؟» از خودتان بپرسید «آیا نظر آنها تاثیری روی من خواهد داشت؟»، آیا اصلآ نظر آنها مهم است؟ مطمئن باشید با خودشان شما را تحسین خواهند کرد که با پشتکار برای رسیدن به هدفی تلاش می کنید که به نفع تان است و به اعتماد به نفس شما حسودی خواهند کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی که دکتر می رود مریض است دیگر، نه؟ کسی که سالم است وارد مطب دکتر شود و به مریض های داخل اتاق پز بدهد احمقانه است این طور نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلاس ورزش هم همین طور است. کسی که آن جا می رود قرار نیست مانکن باشد بلکه تصمیم دارد مانکن شود! پس نظر دیگران را دور بریزید و همین امروز آن کاری که به نفع تان است را انجام دهید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مرحله سوم، از نظر آنها استفاده کنید:&lt;/STRONG&gt; به نظرات مفید خصوصآ از افراد مهم دقت کنید، مثلآ اگر رئیس تان از شما می خواهد میز کار تان را تمیز و مرتب نگه دارید این وقتی است که باید به این نظر با دقت گوش کنید! هم کار و درآمد تان را نگه می دارید هم به خاطر مرتب بودن میز تان کار تان راحت تر خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته سعی نکنید از حرف و رفتار دیگران معنی «استخراج» کنید، مثلآ اگر یک نامه کمی سرد و غیرمعمول گرفتید بهتر است که فقط بگذارید به حساب گرفتاری شخصی آن فرد یا عجله و… تا اینکه فکر کنید شاید فرستنده مشکلی با شما دارد یا از شما عصبانی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مرحله چهارم، هیج چیز مهم تر از اهداف شما نیست:&lt;/STRONG&gt; اگر تصمیم گرفته اید رتبه سه رقمی کنکور را کسب کنید این انتخاب شماست و هیچ چیز نباید جلودار شما از رسیدن به این هدف باشد. اینکه دوستان تان شما را به خاطر بیرون نرفتن با آنها «خر خون» و… می خوانند هیچ اهمیتی ندارد. برعکسش هم صادق است، اگر برنامه دیگری برای زندگی تان دارید برچسب هایی که پدر مادر تان به خاطر اینکه مثل پسر همسایه از سحر تا غروب پای کتاب ها نشسته اید ناشنیده بگیرید، فقط روی اهداف زندگی تان تمرکز کنید و به سمت موفقیت حرکت کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مرحله پنجم، برای ارزش های تان ارزش قائل شوید:&lt;/STRONG&gt; اگر بقیه ارزش های شما را بی ارزش می دانند اصلآ به آنها اهمیت ندهید. ممکن است شما دوست داشته باشید کتاب و مقاله هایی راجع به موفقیت و زندگی بخوانید اما نگرانید که ممکن است دوستان تان به شما بخندند. شاید بخواهید وقتی معلم تان شما را به حال خودتان گذاشته درس بخوانید یا وقتی رئیس تان نیست بیشتر کار کنید اما دوستان و همکاران تان شما را «اسکل» بخوانند که «نمی پیچونید» یا «زیر آبی» نمی روید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماجرا هر چه که هست به اهداف و ارزش های خودتان پای بند باشید، خیلی از افراد (حتی اگر به زبان نیاورند) وقتی ببینند شما چطور برای رسیدن به اهداف تان تلاش می کنید شما را با خود تحسین می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مرحله ششم، به یاد داشته باشید شما مجبور نیستید همه را راضی نگه دارید: &lt;/STRONG&gt;حتی اگر بخواهید هم نمی توانید همه را راضی نگه دارید، پس اصلآ تلاش هم نکنید. یاد بگیرید به آن چه بر خلاف ارزش ها و اهداف شما است «نه» بگویید. شهامت داشته باشید که گاهی خلاف آن چه اکثریت فکر می کنند بگویید و اظهار نظر کنید، اگر واقعآ به نظر تان اعتقاد دارید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته طبیعی است که در زندگی هر کس افرادی هستند که شما دوست دارید آنها را راضی و خوشحال نگه دارید، همسر تان، فرزندان تان یا رئیس تان. اما به طور کلی نظر و افکار اکثر افراد واقعآ تاثیری روی شما نخواهد داشت پس بی اهمیت است. به اضافه اینکه اگر شما واقعآ خودتان باشید افرادی را دور خود خواهید داشت که شما را به خاطر خودتان می خواهند. این بهتر از این نیست که نقش بازی کنید تا همه را راضی نگه دارید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منبع: &lt;A title=&quot;Dumb Little Man&quot; href=&quot;http://www.dumblittleman.com/2009/10/should-you-care-what-other-people-think.html&quot;&gt;Dumb Little Man&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا شما هم تجربه های مشابه داشته اید؟ شما از چه روش هایی برای حل این مشکلات استفاده می کنید؟ در قسمت نظرات بیان کنید تا همگی استفاده کنیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 12:37:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=einak-magazine&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>einak-magazine</dc:creator>
<guid>http://einak-magazine.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جایزه جایزه جایزه</title>
<link>http://einak-magazine.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>با سلام. خانم دبیری جایزه گذاشتند. هر کس معنا و مفهوم جمله جذاب ذیل را متوجه شد برنده یک دستگاه پژو 206 خواهد شد. (اینم به روز شدن)&lt;br /&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#5b5b5b&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#5b5b5b&quot;&gt;پاری
وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را
به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت.&lt;/font&gt; &lt;font color=&quot;#737373&quot;&gt;پاری
وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را
به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت.&lt;/font&gt; &lt;font color=&quot;#8b8b8b&quot;&gt;پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد.&lt;/font&gt; &lt;font color=&quot;#a2a2a2&quot;&gt;اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر
 عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#8b8b8b&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#a2a2a2&quot;&gt; اثر هم داشت.&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#b9b9b9&quot;&gt; پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد.&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#d0d0d0&quot;&gt;
اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می
زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر
هم داشت&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#e6e6e6&quot;&gt;. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به
انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست
چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت.&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt; پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می &lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت...&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 23:54:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=einak-magazine&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>einak-magazine</dc:creator>
<guid>http://einak-magazine.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من به ... علم و هنر خندیدم! </title>
<link>http://einak-magazine.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>اهل دانشگاهم&lt;BR&gt;رشته ام علافی‌ست&lt;BR&gt;جیب‌هایم خالی ست&lt;BR&gt;پدری دارم&lt;BR&gt;حسرتش یک شب خواب!&lt;BR&gt;دوستانی همه از دم ناباب&lt;BR&gt;و خدایی که مرا کرده جواب.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اهل دانشگاهم&lt;BR&gt;قبله‌ام استاد است&lt;BR&gt;جانمازم نمره!&lt;BR&gt;خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست&lt;BR&gt;من نمی‌دانم که چرا می‌گویند مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌کار&lt;BR&gt;وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست!&lt;BR&gt;(چشم ها را باید شست&lt;BR&gt;جور دیگر باید دید)&lt;BR&gt;باید از آدم دانا ترسید!&lt;BR&gt;باید از قیمت دانش نالید!&lt;BR&gt;وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم&lt;BR&gt;من به گور پدر علم و هنر خندیدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار ما نیست شناسایی هردمبیلی!&lt;BR&gt;کار ما نیست جواب غلطی تحمیلی!&lt;BR&gt;کار ما شاید این است&lt;BR&gt;که مدرک در دست&lt;BR&gt;فرم بی‌گاری هر شرکت بی‌پیکر را&lt;BR&gt;پر بکنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #888888&quot;&gt;(از روح پرفتوح سهراب عذرمی خوام)&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Jun 2009 21:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=einak-magazine&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>einak-magazine</dc:creator>
<guid>http://einak-magazine.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راه هاي افزايش انگيزه پسران در آزمون کارشناسي ارشد</title>
<link>http://einak-magazine.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;شما را نمي دانم ولي من خودم سعي مي کنم از هر روشي براي بالا بردن انگيزه خودم استفاده کنم حالا چه راه مثبت چه راه منفي، براي همين خيلي پيشنهاد نمي کنم اين مطلب را بخوانيد چون بفهمي نفهمي بدآموزي دارد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-      تقريبا هر سه روز يکبار يک فيلم جنگي مي بينم، اشتباه نکنيد! از آن فيلم جنگي هايي که يک قهرمان آدر آخر فيلم همه را مي کشد و پيروز مي شود نه! اين گونه فيلم ها براي آزمون کارشناسي ارشد مانند سم هستند. فيلم هايي که من مي بينم همه از آن دسته هستند که نظامي ها در يک محيط قحطي زده گير افتاده اند يا توي مرداب و لجن زار دست و پا مي زنند يا به ترتيب کشته مي شوند و ...  . اين طوري تا اسم سربازي مي آيد مو به تنم سيخ مي شود آن هم سيخ داغ، خلاصه چنان انگيزه اي مي گيرم که 10 ساعت بدون استراحت تست مي زنم. تازه اگر قبول شوم مي خواهم توي يکي از ميدان هاي شهر بايستم و CD فيلم ها را با نام ((مجموعه طلايي کارشناسي ارشد)) بفروشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-      توي خلسه و افکار قشنگ خودم، تصور مي کنم که ارشد قبول شده ام و مهرماه رسيده و .... چي؟ اگر گفتيد؟ روشن است، دوباره درس خواندن تعطيل شده و مثل چهار سال گذشته دوباره 2 سال براي خودم مي خورم و مي خوابم و ... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3-      ((پا شو برو سر کار!)) ؛ اين قدر روي خودم کار کرده ام که اين جمله تبديل به کابوس شبانه ام شده است (به اين مي گويند استفاده بهينه از زمان استراحت!)، توي خواب مي بينم که باباي خوش هيکل و سبيل چخماغي ام بالاي سرم ايستاده و مي گويد : ((پسر خجالت نمي کشي موندي خونه پاشو برو يه لقمه نون درآر)). وقتي از خواب مي پرم مي دان که تنها علاج اين واقعه قبول شدن توي کنکور ارشد است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4- آخر هر هفته سه چهار ساعت می روم و در خیابان های شمال شهر پرسه می زنم و به خودم می گویم تو هم فوق لیسانس و دکترا قبول شوي می توانی  شغل خوبي پیدا کنی و احتمالاً تا چهل سال آینده از این خانه هایی که استخر و سونا و سالن بیلیارد و آسانسور برای ماشین و... دارد بخری.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5-      اين يکي را اصلا نخوانيد که بدترآموزي دارد، مي روم توي رويا و مي بينم که رتبه ام تک رقمي شده و به راحتي توي يکي از دانشگاه هاي خارج پذيرش گرفته ام و توي يکي از خيابانها در حال قدم زدن هستم که ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6-      آخ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          مامان اين دفعه خيلي محکم زدي!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          نوش جونت، باز من حواسم بهت نبودي رفتي تو فکر، اگه ولت کنم روزي 7 ساعت هم درس نمي خوني.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب انگار عامل اصلي انگيزه ام را هم فهميديد، خداييش همين ليسانسم را هم مديون اين ضربه ها هستم، خدا نگهدارد اين مادر و اين مگس کش را.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منیع : سایت نصیر&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Apr 2009 12:04:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=einak-magazine&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>einak-magazine</dc:creator>
<guid>http://einak-magazine.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امتحانش مجانیه</title>
<link>http://einak-magazine.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;font-family: tahoma; font-size: 12px; text-align: justify;&quot;&gt;
	&lt;div&gt;اگر به هنگام ساختن پوشه Autorun.inf با خطای ذیل مواجه شده اید مراحل ذیل را دنبال کنید.&lt;/div&gt;
	&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;113&quot; width=&quot;516&quot; src=&quot;http://i42.tinypic.com/4hb0hk.png&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;حافظه فلشی که به کامپیوتر متصل شده است حاوی فایل یا پوشه ای با نام  autorun.inf می باشد، برای آنکه بتوانیم این پوشه را ایجاد کنیم باید فایل یا پوشه قبلی (موجود) را حذف کنیم. بدین منظور دو راه کار موجود است. پس از اجرای هر یک از دو راه کار ذیل اقدام به ساخت پوشه autorun.inf کنید.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;div style=&quot;font-weight: 600;&quot;&gt;روش اول برای حذف فایل autorun.inf&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;بر روی My Computer دابل کلیک کنید. از منوی Tools، زیر منوی Folder Options… را انتخاب کنید.&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;نکته: در صورتی که زیر منوی Folder Options… موجود نباشد، ممکن است که این زیر منو توسط ویروس پاک شده باشد. در صورتی که مراحل را بر روی کامپیوتری که ویروسی باشد اجرا کنید. ممکن است با موفقیت انجام نشود. در صورت عدم موفقیت در انجام مراحل از روش دوم استفاده کنید.&lt;/div&gt;
	&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;170&quot; width=&quot;378&quot; src=&quot;http://i41.tinypic.com/1hxms9.png&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;از کاربرگ های موجود (General, View, File Types, Offline Files) در پنجره گفتگوی Folder Options… ، کاربرگ View را انتخاب کنید. در بخش Advanced Settings، گزینه Show hidden files and folders را انتخاب کنید و گزینه Hide Protected operating system files (Recommended) را از حالت انتخاب خارج کنید.&lt;/div&gt;
	&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;503&quot; width=&quot;411&quot; src=&quot;http://i42.tinypic.com/2cfb2x4.png&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;توجه: زمانی که گزینه Hide Protected operating system files (Recommended) را از حالت انتخاب خارج می کنید پیغام ذیل ظاهر می شود.&lt;/div&gt;
	&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;122&quot; width=&quot;517&quot; src=&quot;http://i44.tinypic.com/szkbap.png&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;گزینه Yes را انتخاب کنید.&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;سپس با زدن دکمه OK، تنظیمات انجام شده را تایید نمایید.&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;با انجام این کار می توانید داخل Flash، فایل autorun.inf را ببینید.&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;فایل autorun.inf را حذف کنید و سپس اقدام به حذف آن کنید.&lt;/div&gt;
	&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;font-weight: 600;&quot;&gt;روش دوم برای حذف فایل autorun.inf&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;پس از اتصال Flash به کامپیوتر نام درایو مربوطه را به خاطر بسپارید.&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;بر روی Start کلیک کنید و بر روی Run… کلیک کنید. (می توانید از کلید ترکیبی Win + R نیز استفاده کنید)&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;عبارت cmd را تایپ کنید و OK کنید.&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;پنجره Command Prompt باز خواهد شد.&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;نام درایوی که یه خاط سپرده بودید را تایپ کنید به طوری که منتهی به : بشود. مثلا اگر درایو فلش پس از اتصال به کامپیوتر G باشد باید عبارت G: را تایپ کرده و سپس Enter را بزنید.&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;پس از آنکه فرمان بالا را صادر کردید، Prompt به صورت G:\&gt; خواهد شد.&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;سپس فرمان Attrib autorun.inf –s –h –a –r را تایپ کنید و سپس Enter بزنید. توجه داشته باشید که بین Attrib و autorun.inf و –s و –h و –a و –r فاصله وجود دارد.&lt;/div&gt;
	&lt;div&gt;سپس فرمان del autorun.inf را تایپ کرده و سپس Enter بزنید.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 27 Feb 2009 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=einak-magazine&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>einak-magazine</dc:creator>
<guid>http://einak-magazine.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خود آگاهی چیست؟</title>
<link>http://einak-magazine.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P class=GImg align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;خود آگاهی&quot; src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1387/12/9711143183227153581162351561611069312570177.jpg&quot; align=absMiddle&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این حکایت را چند بار بخوانید: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عارفی در معبدی در میان کوهستان زندگی می کرد. روزی راهبی که راهش را گم کرده بود. عارف را دید و از او پرسید: &quot;استاد راه کدام است؟&quot; عارف گفت: &quot;چه کوه زیبایی!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راهب با حیرت گفت: &quot;من پرسیدم راه کجاست؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عارف با لبخند، نگاهی به کوه کرد و گفت: &quot;چه کوه زیبایی!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راهب با تعجب و دلخوری گفت: &quot;من راجع به کوه از شما نپرسیدم، بلکه از راه پرسیدم!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عارف با نرم لبخندی رو به راهب کرد و گفت: &quot;پسرم تا زمانی که نتوانی به فراسوی کوه بروی، راه را نخواهی یافت&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به بیانی ساده، اگر من از پنجره طبقه اول یک ساختمان 20 طبقه به بیرون نگاه کنم، منظره ی محدودی را در پیش روی خود خواهم داشت ولی اگر شما از طبقه بیستم همان ساختمان به بیرون نگاه کنید، قهراً افق وسیع و نامحدودتری را خواهید دید، حتی می توانید مثلاً: وضعیت هوا و ابرها را هم پیش بینی کنید. در تعریف به من می گویند: ناآگاه و شما را فردی آگاه اندیش می نامند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=GeneralSooTitr&gt;
&lt;DIV class=SooTitrContent&gt;
&lt;P&gt;به تعبیری دیگر آگاهی، از بالا نگریستن به مسایل زندگی است و جور دیگری نگاه کردن است.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;SPAN&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوچکترین تحول همانند سنگ ریزه ای است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                        که به درون برکه ای پرتاب می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                       امواج بسیاری به گرد آن شکل می گیرند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                                                    سنگ ریزه ی آگاهی نیز با برکه ی ذهن ما چنین کند!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;  
&lt;P&gt;آیا ما به خود آگاهی رسیده ایم؟  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا ما به دنیا آمده ایم که در مسیر افقی دنیا (به نام زندگی) بر بستر خور خواب و خشم و شهوت، هستی را به لجن بکشیم؟ و در یک خط افقی از گاهواره تا گور حرکت کنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(لحظاتی به این سؤال فکر کنید!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=GeneralSooTitr&gt;
&lt;DIV class=SooTitrContent&gt;
&lt;P&gt;دکتر شریعتی خودآگاهی را عصیان و انسان را چون فواره ای می انگاردو میگوید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;انسان فواره ایست که از قلب زمین عصیان می کند و در این جســـتن شتابان و شور انگیزش هرچه بیشتر اوج می گیرد، بیشتر پریشان و تردید زده می شـود!&quot;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- در آینه اندیشه و خِرَد، خود را نگریستن، یعنی، خودآگاهی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خود آگاهی یعنی، اشراف بر اعمال خود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خود آگاهی چراغی است برای ظلمانی شبهای فرداهایمان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- با رسیدن به خود آگاهی می فهمیم که چرا آمدیم؟ چه کار باید بکنیم؟ کجا باید برویم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خودآگاهی انسان را هدفمند و جهت دار می سازد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر بدانید در این جهان چه رسالتی دارید و چه مسئولیتی بر دوش؟ آنگاه شما را می توان کسی خواند که به خود آگاهی رسیده است.&lt;/P&gt;
&lt;H5 align=center&gt;جان کلام: خود آگاهی؛ یگانه فرق بین انسان و حیوان است!&lt;/H5&gt;&lt;SPAN&gt;
&lt;P&gt;برگرفته از کتاب لطفا گوسفند نباشید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Feb 2009 21:17:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=einak-magazine&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>einak-magazine</dc:creator>
<guid>http://einak-magazine.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كاروان زيارتي  مشهد  مقدس</title>
<link>http://einak-magazine.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;direction: rtl; line-height: 150%;&quot;&gt;
		&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
			&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;كاروان زيارتي  مشهد  مقدس&lt;/div&gt;
			&lt;div&gt;مصادف با شهادت پيامبر اكرم (ص)، امام حسن مجتبي (ع) و امام رضا (ع)&lt;/div&gt;
			&lt;table width=&quot;100%&quot; cellspacing=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot;&gt;
				&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;
					&lt;td valign=&quot;top&quot;&gt;
						&lt;div&gt;قطار - هتل آپارتمان - پذيرايي (صبحانه، ناهار، شام)&lt;/div&gt;
						&lt;div&gt;رفت: دوشنبه   5/12/87			برگشت: 9/12/87&lt;/div&gt;
					&lt;/td&gt;
					&lt;td valign=&quot;top&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://i43.tinypic.com/e7xnxk.gif&quot; /&gt;&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;
			&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
			&lt;div&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://i40.tinypic.com/65vkw9.gif&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
			&lt;div&gt;تلفن: 09352300021&lt;/div&gt;
		&lt;/div&gt;
	&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Jan 2009 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=einak-magazine&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>einak-magazine</dc:creator>
<guid>http://einak-magazine.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما كه رفتيم بهشت</title>
<link>http://einak-magazine.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;همزمان با سالهاي حكومت سلسله صفوي در ايران، يكي از سفراي كشورهاي خارجي ادعا كرد مي تواند از همه چيز خبر دهد و براي امتحان مردم مي آمدند و هر كدام چيزي در دست مي گرفتند و او مي گفت كه چه چيزي در دست آنهاست. زماني شد كه ملامحسن فيض كاشاني در حضور شاه صفوي بود و همان سفير را نيز شاه دعوت كرده بود . و صحبت از اخبار غيبي سفير شد. ملا محسن رو به او كرد و گفت اگر راست مي گويي بگو كه هم اكنون چه چيزي در دست من است ؟ او سر به زير انداخت و مدتي طولاني به فكر فرو رفت . ملا محسن گفت : چه شد ؟ از دانستن چنين امر جزئي عاجز شدي؟ او گفت : قسم به عيسي بن مريم كه  من در ضمير خود مي بينم كه مقداري از خاك بهشت در دستان توست؛ ليكن در حيرتم از اينكه اين خاك چگونه به دست تو رسيده است؟ ملا لبخندي زد و مشت خود را در حضور شاه و سفير باز كرد: در دست او تسبيحي از تربت سيدالشهدا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;آب حيات ما اشك، ما مرده‌ايم بي غم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;عجل علي ظهورك اي مشرق محرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;در ساحل دل ما آهسته گام بردار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;پا مي كشد در اين خاك فرزند آب زمزم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;آيات كربلائيم از بس كه روضه خوانده‌ايم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تنديس اشك و آه است اين هيئت مجسم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بيهوده بر ضريحش دست طلب نداريم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اينجا شفا گرفتند حتي مسيح و مريم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با ما كنار آمد در ساحل نگاهش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;جوي شريعه نامي همزاد نهر علقم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;هر سينه چون ضريحي بر مرقد حسين است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;باشد نشان هر دل كوي فلات ماتم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;خضريم و رهنمائيم پيغمبران دل را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;آب حيات ما اشك ما مرده‌ايم بي غم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 12:45:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=einak-magazine&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>einak-magazine</dc:creator>
<guid>http://einak-magazine.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آزاد شده امام حسين</title>
<link>http://einak-magazine.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مرحوم متقى صالح و واعظ اهلبيت عصمت و طهارت عليهم صلوات اللّه شهيد حاج شيخ احمد كافى رضوان اللّه تعالى عليه نقل نمود:يكى از شيعيان در بصره سالى ده شب در خانه‌اش دهه عاشورا مجلس روضه سيدالشهدا داشت اين بنده خدا ورشكست شد و وضع زندگى‌اش از هم پاشيده شد حتى خانه‌اش را هم فروخت .نزديك محرم بود با همسرش داخل منزل روى تكه حصيرى نشسته بودند يكى دو ماه ديگر بنا بود خانه را تخليه كنند، و تحويل صاحبخانه بدهند .همسرش مى‌گويد: يك وقت ديدم شوهرم منقلب شد و فرياد زد. گفتم : چه شده ؟ چرا داد مى زنى ؟گفت : اى زن ما همه جور مى توانستيم دور و بر كارمان را جمع كنيم ، آبرويمان يك مدت محفوظ باشد، اما بناست آبرويمان برود. گفتم : چطور؟ گفت : هر سال دهه عاشورا ، امام حسين (علیه السلام ) روى بام خانه ما يك پرچم داشت مردم به عادت هر ساله امسال هم مى آيند ما هم وضعمان ايجاب نمى كند و دروغ هم نمى توانيم بگوئيم آبرويمان جلوى مردم مى رود.يكدفعه منقلب گرديد، گفت : اى حسين مپسند آبرويمان ميان مردم برود و قدرى گريه كرد.همسرش گفت : ناراحت نباش هنوز يك جنس فروشى داريم . گفت : چى داريم ؟گفت : من هيجده سال زحمت كشيدم يك پسر بزرگ كردم پسر وقتى آمد گيسوانش را مى تراشى ، و فردا صبح دستش را بگير و ببر بازار و به عنوان غلام خود او را بفروش و پولش را بياور و اين چراغ محفل حسينى را روشن كن .مرد گفت : مشكل مى دانم پسر راضى بشود و شرعاً نمى دانم درست باشد كه او را بفروشيم يا نه .زن و شوهر رفتند خدمت علماء و قضيه را پرسيدند، علماء گفتند: پسر اگر راضى باشد خودش را در اختيار كسى بگذارد اشكالى ندارد، و بعد از سؤال برگشتند خانه .يك وقت ديدند در خانه باز شد پسرشان وارد شد، پسر مى گويد.وقتى وارد منزل شدم ديدم مادرم مرتب به قد و بالاى من نگاه مى كند و گريه مى كند، پدرم مرتب مرا مشاهده مى كند اشك مى ريزد گفتم : مادر چيزى شده ؟مادر گفت : پسر جان ما تصميم گرفته‌ايم تو را با امام حسين (علیه السلام ) معامله كنيم .پسر گفت : چطور؟ جريان را نقل كردند پسر گفت : جانم فداي سيدالشهدا چه سعادتي از اين بهتر؟صبح شد گيسوان پسر را تراشيدند، پدر دست پسر را گرفت كه به بازار ببرد پسر دست انداخت گردن مادرش پس يكمقدار بسيار زيادى گريه كردند و از هم جدا شدند.پدر، پسر را آورد سر بازار برده فروشان ، به آن قيمتى كه گفت ، تا غروب آفتاب هيچكس نخريد، غروب آفتاب پدر خوشحال شد، گفت : امشب هم مى برمش خانه يكدفعه ديگر مادرش او را ببيند فردا او را مى آورم و مى فروشم .مي گويد تا اين فكر را كردم ديدم يك سوار از در دروازه بصره وارد شد و مستقيم نزد ما آمد بمن سلام كرد جوابش را دادم .فرمود: اين را مى فروشى؟ گفتم : آرى . فرمود: چند مى فروشى ؟ گفتم : اين قيمت ، يك كيسه‌اى بمن داد ديدم دينارها درست است .فرمود: اگر بيشتر هم مى خواهى بتو بدهم ، من خيال كردم مسخره‌ام مى كند. گفتم : نه ، فرمود: بيا يك مشت پول ديگر بمن داد. فرمود: پسر جان بيا برويم .تا فرمود پسر بيا برويم ، اين پسر خود را در آغوش پدر انداخت ، مقدار زيادى هم گريه كرد بعد پشت سر آن آقا سوار شد و از در دروازه بصره رفتند بيرون .پدر مى گويد: آمدم منزل ديدم مادر منتظر نتيجه بود گفت : چكار كردى ؟ گفتم : فروختم . يك وقت ديدم مادر بلند شد گفت : اى حسين به خودت قسم ديگر اسم بچه‌ام را به زبان نمى‌برم .پسر مى‌گويد: دنبال سر آن آقا سوار شدم و از در دروازه بصره خارج شديم بغض راه گلويم را گرفته بود بنا كردم گريه كردن ، يك وقت آقا رويش را برگرداند، فرمود: پسر جان چرا گريه مى كنى ؟گفتم آقا اين اربابى كه داشتم خيلى مهربان بود، خيلى با هم الفت داشتيم ، حالا از او جدا شدم و ناراحتم .فرمود: پسرم نگو اربابم بگو پدرم .گفتم : آرى پدرم .فرمود: مى‌خواهى برگردي؟گفتم : نه .فرمود: چرا؟گفتم : اگر بروم مى‌گويند تو فرار كردى .فرمود: نه پسر جان ، برو پائين من را پائين كرد، فرمود: برو خانه و اگر گفتند چرا برگشتي، به آنها بگو مولايم حسين مرا آزاد كرد.يك وقت ديدم كسى نيست .پسر آمد در خانه را كوبيد مادر آمد در را باز كرد.گفت : پسرجان چرا آمدى ؟ دويد شوهرش را صدا زد گفت : بتو نگفته بودم اين بچه طاقت نمى آورد؟پدر گفت : چرا فرار كردى ؟ گفتم : پدر بخدا من فرار نكردم .گفت : پس چطور شد آمدى ؟ گفتم : مولايم حسين مرا آزاد كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;هر كه شد از سر اخلاص عزادار حسين&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;نام او ثبت نمايند به طومار حسين&lt;BR&gt;اى خوش آن پاك سرشتى كه غم خود بنهاد&lt;BR&gt;شد در اين عمر پريشان دل و غمخوار حسين&lt;BR&gt;گر بخوبان جنان فخر فروشند رواست&lt;BR&gt;روز محشر همه ياران وفادار حسين&lt;BR&gt;يا رب اين منصب شاهانه ز ما باز مگير&lt;BR&gt;تا كه پيوسته بمانيم عزادار حسين&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 12:40:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=einak-magazine&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>einak-magazine</dc:creator>
<guid>http://einak-magazine.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویژه نامه غزه سرخ</title>
<link>http://einak-magazine.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt; لینک دانلود ویژه نامه غزه سرخ&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;table width=&quot;100%&quot; cellspacing=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot;&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://einak.freehostia.com/PreviewPage01.jpg&quot; alt=&quot;ویژه نامه غزه صفحه 1&quot; /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://einak.freehostia.com/PreviewPage02.jpg&quot; alt=&quot;ویژه نامه غزه صفحه 2&quot; /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;a rel=&quot;nofollow&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#66ff99&quot;&gt;http://einak.freehostia.com/Einak%20-%20Vijhe%20Name%20-%20Ghazeye%20Sorkh.pdf&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://einak.freehostia.com/Einak%20-%20Vijhe%20Name%20-%20Ghazeye%20Sorkh.pdf&quot;&gt;دانلود ویژه نامه غزه سرخ - نشریه عینک&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Jan 2009 11:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=einak-magazine&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>einak-magazine</dc:creator>
<guid>http://einak-magazine.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
